يوسف مي دانست که تمام درها بسته اند ؛
اما بخاطر خدا و تنها به اميد او ،
به سوي درهاي بسته دويد و تمام درهاي بسته برايش باز شد ...
اگر تمام درهاي دنيا هم به رويت بسته شدند ؛
تو هم بخاطر خدا و با اعتماد به او ، به سوي درهاي بسته بدو ،
چون :
خــداي تــو و يوســف يکـيــسـت ...
مي خواهم همه اين روزها بگذرد ...
آرام يا تلخ فرقي نمي کند فقط بگذرد !
و من گويي که از کابوس راهي يافته باشم
نفسي عميق بکشم به تمام روياهايم ..
و در پس همه بودن ها و نبودن ها !
چقدر دلم تنگ است ...
گردن روزگار که نمي توان انداخت !
من ميمانم... تو مي روي و من ...
قصه ما چقدر تکراريست !!!
خدایا تو را شکر می گویم برای دردهای نهانی ام
وجدانی که به یاری تو گه گاه بیدار است
خدایا جسمم و جانم را از بند گرفتاریها نجات ده
ای پروردگار مهربان به لطف بخشش و مهربانی ات مرا یاری کن تا از بندهای زندگی رهایی یابم
و هرگز شادمانی دیگران را در اندوه من قرار مده
خدایا تو میدانی آنچه را که من نمیدانم ...
در دانستن تو آرامشیست ... و در ندانستن من تلاطمها ...
تو خود با آرامشت ... تلاطمم را آرام ساز...
خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.
ای دنیای پر از سراب این را بدان: اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد.
اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.
اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.
اصلا هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش... ولی همیشه این را بدان
من، خـــــــــــــــــــــــــــدا را دارم.
چه زیبا نقش بازی می کنیم …
و چه آسان در پشت نقابهایمان پنهان می شویم ؛
حتی خدا هم
از آفرینش چنین بازیگرانی در حیرت است
مدتی است نقش درخت خشک را بازی میکنم اما نمیدانم منتظر بهار باشم
یا
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
؟؟؟هیزم شکن؟؟؟؟؟؟
قایقی خواهم ساخت ...
با کدوم عمر دراز؟
نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند
با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد
...سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت
پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت
بیخیال قایق ....
یا که میگفتی ....
تا شقایق هست زندگی باید کرد؟
...
با شقایق باشی.... زندگی خواهی کرد
ورنه این شعرو سخن
یک خیال پوچ است
پس اگر میگفتی ...
تا شقایق هست، حسرتی باید خورد
جمله زیباتر میشد
تو ببخشم سهراب ...
که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم
بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا
بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم
زندگی رویا نیست
زندگی پردرد است
زندگی نامرد است، زندگی نامرد است!
خَستــــه ام....!
امــــا تَحمـُـــل مـی کُنــم...
خُــــدایـــا روزِگـــارت با من و احساسم بـَــد تـــا کـــرد...!
اشکی که در نگاهم میچرخد...
و همه فکر میکنند سرما خورده ام....
.: Weblog Themes By Pichak :.
