تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 | 4:20 | نویسنده : shokooh

خدايا هر اتفاقي كه برام ميفته هر سختيه كه ميكشم ازت گله نميكنم

من مطمئنم تو صلاح بنده هاتو ميخواي و هراتفاقي كه برام ميفته مطمئنم

 كه به صلاحمه و من خودم نميدونم

خدايا من فقط ازتو كمك ميخوام ازت خواهش ميكنم تو تك تك مراحل زندگيم

 پيشم باش كنارم باش منو تنها نذار.تنها تويي كه دلم از قلبم از همه گناه ها

و كارام باخبري

خداجونم منو ببخش بخاطر همه ي كارايي كه كردم كارايي كه

از بودنم تو اين دنياشرمنده ام...با اين وجود هروقت ازت كمك خواستم از

 ته دلم صدات كردم حرفاموشنيدي پسم نزدي كمكم كردي...

خدايا واقعا از ته دلم ازت ممنونم خدايا مرسي كه تنهام نذاشتي

همه يك روزي آدمو ترك ميكنن تنهاتويي كه تا ابد باهام ميموني...

خدايا خودت هوامو داشته باش

بهت احتياج دارم مرسي كه هرشب به درد دلم گوش ميدي و بلافاصله جوابمو

 ميدي ازت ممنونم

 خداجون

خيلي خيلي دوستدارم



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 | 4:16 | نویسنده : shokooh

وقتی میگویم : دیگر به سراغم نیا...

فکر نکن که فراموشت کرده ام ….

یا دیگر دوستت ندارم !

نه ….

من فقط فهمیدم :

وقتی دلت با من نیست ؛

بودنت مشکلی را حل نمی کند ،

تنها دلتنگترم میکند …

تو مقصری، اگر من دیگر " منِ سابق " نیستم

پـس من را به "مـن" نبودن محکوم نکن !

من همـانم .. همان ادم مهربون و صبور  پر از محبت ..

یـادت نمی آید؟

من همانـم

حتی اگر این روزها بویِ بی تفاوتی بدهم ...



تاريخ : یکشنبه بیستم مرداد 1392 | 4:10 | نویسنده : shokooh

چه سخت است
 از درد گفتن ودلجویی دادن
وقتی که لحظه هایت همیشه بادردآمیخته شده است.
چه سخت است
امید بستن به فرداهای دور از انتظار
وقتی که تنها، درد مرحم زخم هایت باشد.
میدانم چقدر سخت است
وقتی صبرت را به ازای روزها تحمل رنج از دست می دهی
میدانم چه سخت است
وقتی ناله های لحظه های تنهاییت را با شانه های بی کسی شب تقسیم می کنی تا حرمت اشک های پاکت را مقابل هر کس نشکنی.
آری،
چه سخت است

 موعظه وقتی که هیچکس دردت را نمی فهمد و هیچکس نمی تواند تسکین دهنده دل خرابت باشد...
نمی دانم چه باید گفت:
ولی
تا می توانی گریه کن،
شاید دنیا شرمش بگیرد...!



تاريخ : یکشنبه بیستم مرداد 1392 | 4:3 | نویسنده : shokooh

برایم لالایی بخوان مادر
با همان نجوای همیشگی...

این شبها خواب آرام به چشمهایم نمی آید

مادر یادت هست همیشه می گفتی

عاقبت به خیری ات را از خدا می خواهم؟

شبیه کدام عاقبت به خیر تاریخ شده ام که خودم هم

از درک آن عاجزم...؟



تاريخ : یکشنبه بیستم مرداد 1392 | 4:1 | نویسنده : shokooh

حال این روزهای مرا به خاطر بسپار...
بدان بی تو دارد این روزها می میرد

گاهی دلت می خواهد هرچه خاطره داری بالا بیاوری

هیچ بشوی...

بی هیچ خاطره ای...

بی هیچ دلتنگی و غصه ای

بی هیچ یادگاری از اسفندهای زندگی ات...

نگاه کن...

ببین من دل را که تنها دارایی ام بود

ارزانی تو داشتم...

مفت نخریدی...!

نمی خواستم سرگردان باشم

سرگردان باشی...

تمام سهم من از زندگی تو باشی

من داراترین دارای عالم خواهم بود...

بی تو

هیچی و پوچی

خلاء وجودم را سرشار کرده است!

من از تمام این وابستگی های اجباری

دوستی های خالی از محبت

از تمام این رابطه های دیپلماتیک بیزارم...

دلم کمی عشق می خواهد...

بی منت و چشم داشت

بی واهمه ی از دست دادن فردا

من زندگی را با تو تجربه کرده ام

بی آنکه بدانی...

من عاشقانه هایی سروده ام

که از خواندشان به وجد خواهی آمد...

من برای تو...

نمی دانم چیستم؟؟!

ولی تو برای من همه چیزی...



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 17:16 | نویسنده : shokooh

يوسف مي دانست که تمام درها بسته اند ؛

اما بخاطر خدا و تنها به اميد او ،

به سوي درهاي بسته دويد و تمام درهاي بسته برايش باز شد ...


اگر تمام درهاي دنيا هم به رويت بسته شدند ؛

تو هم بخاطر خدا و با اعتماد به او ، به سوي درهاي بسته بدو ،

چون :

خــداي تــو و يوســف يکـيــسـت ...



تاريخ : یکشنبه هجدهم فروردین 1392 | 1:13 | نویسنده : shokooh

مي خواهم همه اين روزها بگذرد ...

آرام يا تلخ فرقي نمي کند فقط بگذرد !

و من گويي که از کابوس راهي يافته باشم

نفسي عميق بکشم به تمام روياهايم ..

و در پس همه بودن ها و نبودن ها !

چقدر دلم تنگ است ...

گردن روزگار که نمي توان انداخت !

من ميمانم... تو مي روي و من ...

قصه ما چقدر تکراريست !!!



تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 23:53 | نویسنده : shokooh

خدایا تو را شکر می گویم برای دردهای نهانی ام
وجدانی که به یاری تو گه گاه بیدار است
خدایا جسمم و جانم را از بند گرفتاریها نجات ده
ای پروردگار مهربان به لطف بخشش و مهربانی ات مرا یاری کن تا از بندهای زندگی رهایی یابم
و هرگز شادمانی دیگران را در اندوه من قرار مده
خدایا تو می‌دانی آنچه را که من نمیدانم ...
در دانستن تو آرامشیست ... و در ندانستن من تلاطمها ...
تو خود با آرامشت ... تلاطمم را آرام ساز...



تاريخ : یکشنبه نوزدهم آذر 1391 | 23:20 | نویسنده : shokooh

خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.

ای دنیای پر از سراب این را بدان: اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد.

اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.

اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.

اصلا هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...  ولی همیشه این را بدان

من، خـــــــــــــــــــــــــــدا را دارم.



تاريخ : یکشنبه نوزدهم آذر 1391 | 0:23 | نویسنده : shokooh

چه زیبا نقش بازی می کنیم …
و چه آسان در پشت نقابهایمان پنهان می شویم ؛
حتی خدا هم
از آفرینش چنین بازیگرانی در حیرت است



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ