X
تبلیغات
سوگند به سحرگاهان...
تاريخ : دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 17:16 | نویسنده : shokooh

يوسف مي دانست که تمام درها بسته اند ؛

اما بخاطر خدا و تنها به اميد او ،

به سوي درهاي بسته دويد و تمام درهاي بسته برايش باز شد ...


اگر تمام درهاي دنيا هم به رويت بسته شدند ؛

تو هم بخاطر خدا و با اعتماد به او ، به سوي درهاي بسته بدو ،

چون :

خــداي تــو و يوســف يکـيــسـت ...



تاريخ : یکشنبه هجدهم فروردین 1392 | 1:13 | نویسنده : shokooh

مي خواهم همه اين روزها بگذرد ...

آرام يا تلخ فرقي نمي کند فقط بگذرد !

و من گويي که از کابوس راهي يافته باشم

نفسي عميق بکشم به تمام روياهايم ..

و در پس همه بودن ها و نبودن ها !

چقدر دلم تنگ است ...

گردن روزگار که نمي توان انداخت !

من ميمانم... تو مي روي و من ...

قصه ما چقدر تکراريست !!!



تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 23:53 | نویسنده : shokooh

خدایا تو را شکر می گویم برای دردهای نهانی ام
وجدانی که به یاری تو گه گاه بیدار است
خدایا جسمم و جانم را از بند گرفتاریها نجات ده
ای پروردگار مهربان به لطف بخشش و مهربانی ات مرا یاری کن تا از بندهای زندگی رهایی یابم
و هرگز شادمانی دیگران را در اندوه من قرار مده
خدایا تو می‌دانی آنچه را که من نمیدانم ...
در دانستن تو آرامشیست ... و در ندانستن من تلاطمها ...
تو خود با آرامشت ... تلاطمم را آرام ساز...



تاريخ : یکشنبه نوزدهم آذر 1391 | 23:20 | نویسنده : shokooh

خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.

ای دنیای پر از سراب این را بدان: اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد.

اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.

اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.

اصلا هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...  ولی همیشه این را بدان

من، خـــــــــــــــــــــــــــدا را دارم.



تاريخ : یکشنبه نوزدهم آذر 1391 | 0:23 | نویسنده : shokooh

چه زیبا نقش بازی می کنیم …
و چه آسان در پشت نقابهایمان پنهان می شویم ؛
حتی خدا هم
از آفرینش چنین بازیگرانی در حیرت است



تاريخ : یکشنبه نوزدهم آذر 1391 | 0:23 | نویسنده : shokooh

مدتی است نقش درخت خشک را بازی میکنم اما نمیدانم منتظر بهار باشم

یا

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

؟؟؟هیزم شکن؟؟؟؟؟؟



تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 23:49 | نویسنده : shokooh
تو چه گفتی سهراب؟
قایقی خواهم ساخت ...
با کدوم عمر دراز؟
نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند
با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد
...سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت
پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت
بیخیال قایق ....
یا که میگفتی ....
تا شقایق هست زندگی باید کرد؟
...
این سخن یعنی چه؟
با شقایق باشی.... زندگی خواهی کرد
ورنه این شعرو سخن
یک خیال پوچ است
پس اگر میگفتی ...
تا شقایق هست، حسرتی باید خورد
جمله زیباتر میشد
تو ببخشم سهراب ...
که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم
بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا
بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم
زندگی رویا نیست
زندگی پردرد است
زندگی نامرد است، زندگی نامرد است!


تاريخ : شنبه بیستم آبان 1391 | 22:58 | نویسنده : shokooh
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی
اما
سکوت میکنی ...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری ..!!
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود..
گاهی دلگیری ....
شاید از خودت...


تاريخ : شنبه بیستم آبان 1391 | 22:54 | نویسنده : shokooh
این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند

؛ اما . . . من جلوی دهانش را می گیرم

، وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!

این روزها من . . .

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا ، خط خطی نشود


تاريخ : پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 1:47 | نویسنده : shokooh

خَستــــه ام....!

امــــا تَحمـُـــل مـی کُنــم...

 خُــــدایـــا روزِگـــارت با من و احساسم بـَــد تـــا کـــرد...!

خدایا پاییزت را دوست دارم....
چون معافم میکند...

از پنهان کردن دردی که در صدایم میپیچد...
اشکی که در نگاهم میچرخد...
و همه فکر میکنند سرما خورده ام....


  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ